امروز: ۱۰ بهمن ۱۴۰۴

زبان کودکانه، دل قهرمان

یادمان شهدا، کنار دو تا از دوستانم نشسته بودم.
دختر خواهر شیرین‌زبان یکی از دوستانم، با شیطنتی دوست‌داشتنی آن حوالی می‌پلکید. مدتی بود محو تماشایش شده بودم؛ چهره زیرک و نگاه جستجوگرش، زودتر از زبانش خبر از هوش می‌داد.

نامش را صدا زدم، با لبخند کودکانه نزدیک آمد. گفت‌وگو را به شیوه بچه‌ها شروع کردیم. در هر جمله‌اش تسلط و ملاحتی بود که سن و سالش را رد می‌کرد. با خودم گفتم عجب چهره‌های کوچک اما منش بزرگ دارد این نسل… ریا نباشد، ته دلم آرام آرام به یاد کودکی خودم افتادم؛ دورانی ساده و پر از آرزو.

با همان کنجکاوی کودکانه‌اش پرسیدم: «خب دختر خوب، این روزها از جنگ و شلوغی خبری بود؟ تو چه کار می‌کردی؟» برق شیطنت توی چشم‌هایش دوید، بی‌درنگ پاسخ داد:

«با بچه‌های مسجد الغدیر، توی حیاط بازی می‌کردیم. دو تا ستاره خیلی روشن بالای سرمون رد شد. اول فکر کردیم ستاره‌ان، اما زود فهمیدیم موشک‌ن. فوری دور هم جمع شدیم، همه با هم داد زدیم: “دعا بذارید، دعا بذارید!”»

از شدت ناباوری و شوق، بلند خندیدم؛ انتظار داشتم از ترس و گریه بگوید، از هراس شب‌های پر اضطراب. اما او، با همان شیرینی سخن گفتن کودکان، قصه را نه با غصه و اشک، که با امید و توکل به پایان رساند.

زبانش ساده بود، اما ایمان و باورش، استخوان‌دار و ستبر.

کودکان این سرزمین همین‌اند:

امیدوار، متوکل، و بی‌آنکه خود بدانند، آینده‌ساز پایدارترین قصه‌ها.

به قلم زینب امیری
بسج هنرمندان استان خوزستان //واحدخواهران//انجمن ادبیات پایداری

چاپ این صفحه