به قلم منوچهربرون
دوستی از پیشکسوتان دفاع مقدس زنگ زد؛ مردی که نفسهایش هنوز بوی جبهه میدهد و ریههایش یادگار سالهای شیمیاییست. گفت: «از مسجد که بیرون آمدم، دود سیاهی از جنوب شهر چون پتویی غلیظ بر سر شهرک اکباتان افتاده بود و تا شمال اهواز میآمد. برای اولینبار ترسیدم… اگر اینطور بماند، شاید مجبور شوم برای همیشه از اهواز بروم.»
این جمله، نه فقط درد یک جانباز، که فریاد خاموش هزاران نفریست که این شبها شهر را در هالهای از دود مبهم میبینند و نمیدانند چه چیزی در هوا معلق است؛ دود تالاب؟ سوزاندن پسماند صنعتی؟ فلرهای نفتی؟ مزارع؟ یا ترکیبی از همهٔ اینها؟
اهواز، این روزها در نامش «هوا» ندارد.
نفس مردم، میان سرفه و سوزش گلو، آویزان است.
بچهها با سرفه از خواب میپرند و سالمندان با تنگی نفس از خانه بیرون نمیآیند.
مسؤولان هر روز دلیلی تازه میگویند؛
یک روز تقصیر هور،
روز دیگر تقصیر صنایع،
و روز سوم بادهای جنوبی.
اما حقیقتِ تلخ این است:
منشأ اصلی آلودگی هنوز شفاف اعلام نشده و برخورد مؤثر با عوامل آلاینده جدی گرفته نشده است.
اهواز، شهری جنگدیده و خسته، حق دارد بداند چرا هر غروب، آسمانش بهجای ستاره، دود به خانهها میفرستد.
شهروندان حق دارند بدانند کدام صنعت، کدام مزرعه، کدام فلر نفتی یا کدام خطا، این دود را به جانشان ریخته است.
اینکه یک جانباز شیمیایی بگوید «شاید مجبور شوم اهواز را ترک کنم»، فقط یک درد شخصی نیست؛
این هشدار یک نسل است که برای دفاع از این خاک جان داده و حالا از آسمان همین خاک آسیب میبیند.
مدیریت شهری و استانی باید پیش از آنکه دیر شود،
شفافیت، اقدام میدانی و برخورد واقعی با آلایندهها را در اولویت بگذارد.
سلامت مردم، با هیچ مصلحتی قابل معامله نیست.
اهواز زخمیست،
امّا هنوز امید دارد؛
اگر مدیرانش به جای توضیحهای پراکنده،
تصمیمهای قاطع و علمی بگیرند.
