به قلم جلال اسفندیاری غریبوند
توسنی از تاخت واز شیهه فتاده بی رمق بعد از هزاران سال.
اشک های سردش از چشمان من جاری .
صورتش افروخته از برق شلاق روزگار تلخ.
شاهرگش وصل دهان غول زالوهای خون آشام.
می کشد بر شانه هایش زخم تب آلود.
به یغما می رود با بادهای سرخ ،
بیش از روز پیش خشکیده می گردد،
اشک های جاری و خون رگش آری.
خسته ، دل بشکسته و غمگین .
روزگاری می خروشید پر هیاهو.
رود پیر جاودان جاری! گریه جاری کن که غم باری.
بشنو ای افتاده از تاخت هزاران سال.
کارون ای کارون ای بازو بریده بر لب دریا!
پیش از آنکه بیش از اینش خشک گردد چشمه های چشم پر اندوه و رخشانت ، بگذار که جهان نگه کند بر گریه غمگین و داغدارت.
تاکه شاید صحن این خیس گونه از اشکت ، بستانی شود روزی.
سرزمین نخل های زخم ها دیده و سر ببریده و داده.
سرزمین مردم خونگرم و آزاده .
کی غبار غم رهانی از تن و رویت؟!
بزدای خاک اندوه را ،
پیش از آنکه جسم و جانت زیر چتر غم فزایش گور گردد و بی هنگام باستانی شود روزی.
سخنم با توست سرزمین داغ و تب آلود!
خوزستان دریاب تار گیسوی داغ شعله های خشم
در آنجایی که گوی آتشین بارد بسی باران تب دار را به روی پر و پروازت ،
و جوشان آبها جاری ز برق آتشین تازیانه خورده اندامت.
با توام ای سوخته در آتش بیهوده نهاد جهل پرورده ی دوران ها!
بگذار تا جهان نگه کند بر خسته وداغ دیده و آکنده ازشرجی رخسارت ،
تا که شاید در کتابهایت داستانی شود روزی .
تازیانه خورده و رنجیده با دستان غارتگر و خصم و خشم دوران ها!
دانش پر بارش باران آبادانی!
ای خاک و دیار سرزمین پیر!
هان ستون ریشه دار و سال ها دلگیر ای در الماس جاویدان! سرزمین پاک نهاد ای جاودان نام فرهمند یادگاران تمدن ها ! ای اولین جایگاه منش و معرفت و اندیشه ی انسان !جاودان واژه ی صیقل دیده ای ایران!
چهره بگشای آفتابی شو!پیش از آنکه سهر نادانی داناگون گول پندار پنهانت کند اینجا.
بگذار که جهان هم نگهی بر کهنه پیشانی رخشانت کند اینجا.
شاید ،عرصه چین جبین تو گلستانی شود روزی .
خیز جای آیینه ی گهواره منشور!
ای ناظر دار بر حق ،انالحق منصور .
ای شاهد خونین چهره دستان ببریده پیشمرگت.
با توام جامانده در کوره ی جهل و شعله های خصم کین نامک و نوشته ی چندین هزار برگت !
خیز و با فریاد بگو ای کردگان عاری از دانش !
بر زمین باستانی ،بوستانی و گلستانی چها کردید ؟!
که گنجش رفت و رنجش ماند و در فرجام عجایب داستانی شد !!
برخیز ای پیشینه و فرهیخته ی چندین هزارساله !
برهان داغ دوران را و دیوار دروغین و بنای عاری ازدانش، ز پیشانی!
رهسپار قرنها آیا تو می دانی؟!
از تو گهواره ی مرگ ساختند و غم کاشانه ای سنگین ؟!
تسلیت هم دیگر از تکرار نامش خسته اما باز با تمکین ،
دل بشکسته و غمگین.
و شرم هم از خودش شرمگین .
کنون مرگ آفرین کاشانه هستی رسوای جهان گشته. ولی خود چشم ها بسته نهان گشته.
زندگی بگرفته در آغوش بسیار آرزوهایش اما بی امان گشته.
نفسهای آخرین بگرفته اند آغوش یکدیگر،
در فاصله های هستن و نیستن و در زیستن تا آغوش مرگ ،
در سرانجام امید،
در دل تاریکی و بن بست خونینش.
نه اشارت و نشان دیدنی و نی آوای شنیدنی .
غم فراتر رفته از دیوار آه و ناله و فریاد .
جفت ها با آرزوهای بلند رفتند و فرزند یتیم بر جای.
جفت ها تا شد .
هرکسی در جستجوی نفس هستی فرزندان و فرزندان، جویای رگ طپنده هستی باب و مام خویش و کس و غمخواران .
دریغا که نمی خیزد،فریاد رگ هستی ز ویرانه .
بانگ حزن ماندگان منتظر در آسمان پیچید.
اینهمه فریاد گویا کس صدا نشنید .
در حیاط خانه ها انگار،جای گلدان و گل و سبزه،هر طرف اندوه
می کارند.
سفره ها نان را فراموش کرده اند انگار.
و سنگ داغ داران را به دیوار غم افزودند .
سنگ به سنگ ، غم می رود بالا.
بار اندوه هر زمان سنگین و سنگین تر.
تاکی در حصار و تعزیت مهر ؟
تا کی انجماد خسته افکار؟
تا کی خنجر هوی و طمع و خود پرستی از ره دوستی، زنند برپشت و دل های پر از اندوه زخمین مردم بیدار و این قربانیان کج ره رفتار گول گفتار و بد کردار. نمی خواهم که بشکسته تر وخسته تر و غمگین تر بینم ،
دلهای کهن مردم ایران را.
نسوزانید پر و پرواز شهر شاهرگ این سرزمین خسته و زخمین دل و جان را،
با آتش کج پندار و گول گفتار و بد کردار !
نگذارید سنگ غم بروی ویران آفرین دیوار بی بنیاد ،
که این هم وحشتی است در بد نهاد برج بی دانش، دور ز چشمان بسی بیخبران از کار و رفتار دروغین تان !
دیدید سرانجامش ؟!!
جای آن دارد که اینگونه زنیم فریاد:
بشکنید امروز پیمان تبه کاری ! بشکنید قانون ویرانگر و نادانی ،
گریزانی و بیهوده نهاد و تار و گول پندار!
هان قربانیان بد نهاد و کج رهان عصر !
فرزندان دل خسته و بشکسته و اندوهگین!
با هم بزنیم فریاد با زیباترین نامش:
ای سرچشمه جوشان ایرانم آبادان!
قصه ها از غصه های درد و اندوه فراوان تورا از کجا تا به کجا گویم؟!!
و اکنون جز دل آرامی ودلداری چها گویم؟!
ببخشای تسلیت !
ما را بس از آزار تکرارت !
کاش ای تکرار با تکرار نمی دادم تو را آزار !
من ز ژرفنای وجودم تسلیت گویم!
آه آبادان خوزستان ایرانم تسلیتم باد.
مردم پاک و دلیرانم تسلیتم باد
