به قلم: هومان یوسفی
دهه ۱۹۸۰، هم زمان است با اوج هرج و مرج و بزهکاری در نیویورک آمریکا، تقریباً مراجع قضایی و پلیس فدرال و حتی قوانین، از جلوگیری وقوع جرایم عاجزند. شاید باورش برای خیلی از عوام سخت باشد اما در روز روشن در شهر نیویورک، عده ای به راحتی دست به قتل و زورگیری و انواع نابهنجاری اجتماعی میزنند.
متروهای کثیف و پر از قوطی های آب جو و بدون سیستم های تعلیق و سرمایشی و گرمایشی، پر از بزهکاران است که مردم را در گوشه ای از مترو حبس و از آنها باج خواهی میکنند. تقریباً پلیس میدان را به خرابکاران باخته و نظاره گر است. اگر مجرم سفید پوست باشد و شاکی رنگین پوست، وضع بدتر نیز خواهد بود.
سال ۱۹۸۲ در آمریکای بحران زده با انتشار مقاله ای از دو جرم شناس برجسته با نام های جمس ویلسون (James Wilson) و جورج کلینگ (George Kelling)، روزنه هایی از امید دیده میشود. ویلسون و کلینگ نظریه جدیدی را طرح میکنند با نام پنجره شکسته، استدلال این جرم شناسان بر این استوار است که وقوع جرم به علت وجود یک نابسامانی است. آنها میگویند اگر پنجره خانه ای شکسته شود، راه برای ورود بزهکاران به آن خانه باز میشود و این شکستن پنجره از خانه ای به خانه ای و از شهری به شهری منتقل میشود.
دیری نمیگذرد که حامیان این نظریه بیشتر و بیشتر میشوند و اجرای این نظریه در سطح آزمایشی آغاز میشود. پلیس نیویورک از زورگیران خرد مترو آغاز میکند،از کسانی که بلیط مترو نمیپردازند. نظریه پنجره شکسته به سرعت تاثیر خود را میگذارد. نتیجه اجرای آزمایشی تئوری ویلسون و کلینگ اعجاب آور است، قتل و جنایت ۷۰ درصد و جرایم کوچکتر ۵۰ درصد کمتر میشود. آغاز دهه ۱۹۹۰، شروع یک دوره جدید در آمریکاست.
شهر نیویورک با آن میزان خشونت و بزهکاری به یک باره تبدیل به امنترین شهر جهان میشود. پژوهش های گسترده نشان میدهد تغییر ملموسی در بافت جمعیت آمریکا رخ نداده، نه بزهکاران دهه قبل مرده اند، نه مهاجرت کرده اند. میزان جوانان۱۸تا۲۴ سال که بیشترین میزان جرم در آنان گزارش میشد نه تنها کاهش نیافته، بلکه افزایش نیز داشته، جمعیت جدیدی هم به شهرهایی که جرائم در آنهابیشتر بود وارد نشده است.
سوال اینجاست: آن میزان از خشونت و جرم در کمتر از ۱۰ سال کجا رفت؟ مردم که همان مردم بودند و مجرمان هم هنوز در شهر نفس میکشیدند. برخی بر این باورند که نابهنجاری های اجتماعی به مثابه بیمارها، اپیدمی میشوند و به مرور به سراسر یک محله، شهر، کشور، منطقه، و جهان سرایت میکنند و به همان سرعت هم احتمال دارد ناپدید شوند.
در این یادداشت برآنیم تا درقالب تئوری پنجره شکسته ریشه فساد اقتصادی را تشریح کنیم. انحصار، بزرگترین معزل برای اقتصاد یک کشور است. تحقیقات نشان میدهد هر چه دایره قدرت کوچکتر و قدرت در دست معدودی باشد فساد در آن بخش بیشتر است. به عبارتی انحصار و اقلیت گرایی رابطه تنگاتنگی با میزان فساد دارد.
علیرضا زاکانی فعال اصولگرا و نماینده مجلس در یک برنامه تلویزیونی در رسانه ملی، میگوید:فساد اقتصادی ندیدم، الا اینکه پشتش یک قدرتی وجود داشته باشد.
محمد فاضلی جامعه شناس و استاد دانشگاه شهید بهشتی در مطلبی تحت عنوان چرا بگیر و ببندهای جدید متهمان فساد کم اثرند مینویسد: «گذار از اندکسالاری به دموکراسی قوامیافته و استوار، که در آن جامعه مدنی و سایر گروههای مستقل از دولت، در چارچوب توسعه سیاسی متوازن، قادر به نظارت بر قدرت سیاسی باشند، راهکار بنیادین مبارزه با فساد است. همه فسادهای کشفشده با گروههای اندکی از قدرت سیاسی ارتباط دارند و تا این قدرت سیاسی تحت نظارت مدنی درنیاید، فساد ادامه خواهد داشت. فسادهای اقتصادی مشاهدهشده، در بنیاد خود سیاسیاند»(خبرگزاری آنلاین).
در واقع مطلب دکتر محمد فاضلی شکل علمی و آکادمیک همان گفته های علیرضا زاکانی و شاهدی بر آن مدعاست. آنچه واضح است پنجره شکسته آمریکا بزهکاری خرد بود که باعث وقوع جنایات سنگینتر میشد. اما پنجره شکسته ایران در سطح کلان و مدیران است و لازمه ترمیم آن، مقابله هدفمند با آن است. بدیهی است مبارزه با فسادهایی که در سطح کلان و مسئولین رخ میدهد، از مبارزه با بزهکاری های کوچک دشوارتر است ولیکن ناممکن نیست.
تقویت نظارت مدنی، حمایت از رسانه های مستقل و برخورد قاطع با خاطیان خارج از هر گرایش و طیف سیاسی، راهکار برون رفت از بحران فساد، مخصوصا فساد اقتصادی درایران و ترمیم پنجره شکسته فساد اقتصادی کشور است.

